تبليغاتX
Nowhere Image hosted by TinyPic.com

Song lyrics | Astonishing Panorama Of The Endtimes lyrics

نه !

کاغذ جواب نق هایم نیست

فریاد می خواهم

انگار فاضلاب شهر ذهنم

پر شده

باید با یک

فــر یــاد

آن را روی مردمی که

مسببش هستند

بریزم

تا آرام شوم.

+ نوشته شده در  Tue 21 Jul 2009ساعت 4:39 AM  توسط MEPHISTOPHELES | 

باز هم زمان!

وقتی نمی تونم کاری بکنم

 جز نوشتن

چقدر نوشتن وحشتناکه

از این چشم به راه فردا بودن متنفرم.

فردا بمیری

که امروزم

باید برای فردایت

بمیرد.

+ نوشته شده در  Tue 21 Jul 2009ساعت 4:35 AM  توسط MEPHISTOPHELES | 

می دونی

کاشکی لال بودم نمی دیدم

کاشکی کر بودم حس نمی کردم

کاشکی کور بودم نمی فهمیدم

که تو چی می گی!

کاشکی معنی لغت ها عوض نمی شد

کاشکی حس ها

تو واژه ها رسوب نمی کردند

کاشکی جز سطح هیچی نبود

کاش فقط یک بٌعد وجود داشت

کاشکی خنده ی تو

مثـل خنده ی عـکــس

فقط یه  خـنــده  بود

کاش سرم پوک ٍ  پوک بود

جز پژواک صدات

معنایی در کار نبود

+ نوشته شده در  Tue 21 Jul 2009ساعت 4:31 AM  توسط MEPHISTOPHELES | 

نفرتم یک لحظه لب ریز می شه

از همه چیز حتی خودم بدم می آید

چقدر ما بی ارزشیم

کارامون حرفامون ادا ها مون

نه جون من یه نگاه به خودت بنداز !

آره تو

تو که داری هرچی می گم می نویسی!

تا حالا دیدی چقدر رفتارت مسخره اس؟

هی می گی بی خیال  آدما !

از چششون در می آری می کنی تو گوششون!

حتی جرائت نداری با خودت رو راست باشی و بگی دلت یه آدم حسابی می خواد که رو راست باشه و بشه با هاش راحت حرف زد  و  کنارش حس راحتی و آرامش کرد.

یا وقتی که یکی داره برات فیلم می آید و تو می دونی چی میخواد بگه

جرائت نداری بهش بگی خفه شو

جاروکش !

 الکی نقش بازی نکن.

تو اصلا با هیچکس رو راست نیستی بچه دماغو ترسو.

راست می گی یه بار با صدای بلند بهشون بگو که واسه همیشه گم شن

خودتم کلا واسه همیشه گم شو این همه قید و بند و که دست و پا تو بسته پاره کن

بذار آدم بده باشی

ولی آزاد.

+ نوشته شده در  Tue 21 Jul 2009ساعت 4:23 AM  توسط MEPHISTOPHELES | 
تازه سا عت ۴ شده!

خب مگه کی شروع کردی؟!

+ نوشته شده در  Tue 21 Jul 2009ساعت 4:10 AM  توسط MEPHISTOPHELES | 
یه نقاشیه  بعداْ  آپ لود می کنم  فعلا شما هر چی دوست دارین تصور کنین و لذت ببرین
+ نوشته شده در  Tue 21 Jul 2009ساعت 4:6 AM  توسط MEPHISTOPHELES | 

جداً...   به چه قیمت؟؟!!

+ نوشته شده در  Tue 21 Jul 2009ساعت 3:27 AM  توسط MEPHISTOPHELES | 

اینقدر رفتار خودم را تجزیه و تحلیل کردم

که جسمم پوسیده

بوی تعفن می دهد

چرا جز خودم رفتار های دیگران را هم؟

شاید از دیدن جسد های از ریخت افتاده

لذت می برم

+ نوشته شده در  Tue 21 Jul 2009ساعت 3:24 AM  توسط MEPHISTOPHELES | 

دزدکی فکر می کنم

مبادا کسی آنها را بدزدد

 

در خانه باز می شود

مادرم به افکارم حمله می کند

 

یکه می خورم

آه!!

باز در لاک خودم فرو می روم

چند بار پا هایم را جا به جا می کنم

تا جای اولم را پیدا کنم

دوباره دزدکی فکر می کنم

+ نوشته شده در  Tue 21 Jul 2009ساعت 3:18 AM  توسط MEPHISTOPHELES | 

پیله بافته ام!

به چه بزرگی

 

از کرمان تا کرج

از کرج تا تهران

 

اما نفس تنگی دارم

هوا کم شده است

 

به هر طرف می چرخم

به جایی گیر می کنم

 

فریاد می زنم

 

مگر چقدر انسان

توی یک پیله

آنهم مال من

جمع می شود؟؟؟!!!

دیگر حتی انگشت کوچک پای چپم نیز نمی جنبد!

گیر کرده ام اینجا!

راه می روم در جا!

 

یکی می گوید:

هیس بابا

 هیس!

بچه تازه خوابیده

 

آرام می گویم:

گیر کرده ام اینجا

و

دنیا کوچک می شود

مغزم مور مور می کند

دنیا در سرم تکثیر می شود

+ نوشته شده در  Tue 21 Jul 2009ساعت 3:14 AM  توسط MEPHISTOPHELES | 

مغزم مور مور می شود

دنیا در سرم تکثیر می شود

کلمات رشد می کنند و

جان می گیرند

جملات

انگار زمین مغز من است

 تمام می شود این دنیا

گم می شوم

تمام می شود  دنیا

+ نوشته شده در  Tue 21 Jul 2009ساعت 3:6 AM  توسط MEPHISTOPHELES | 

حس بدی دارم

می آید و می رود

 

می آید

نمی رود

 

می رود ولی نرفته

می آید

کمی می ماند

باز راهش را می کشد و

می رود

 

ساعتی همانجا که هست می ماند

باز نرم نرمک

بر سرم خراب می شود

 

مثل یک قاصدک

پر می کشد و

در سرم لنگر می اندازد

 

گاهی شوخیش می گیرد

سر به سرم می گذارد

خاطرات می گوید

تا لبخند بزنم

بعد گازم می گیرد

جوری که دیگر یادم نرود!

و فرار می کند

 

اینبار از گوشی تلفن

به درون سرم می خزد

ویز ویز  و  ور ور می کند

منتم را می کشد

مرا روشنفکر می خواند!

تا پوزخند می زنم

جبهه می گیرد و

با اندوه می گوید

که من به یک

کیسه سیب زمینی

بیشتر شبیه ام

تا یک آدم حسابی!

و گوشی را چند بار محکم

می کوبد روی میز

تا تنبیه شوم!

بعد قطع می کند و

فریاد می زند

 دیگه

بهت زنگ نمی زنم!

 

آه می کشم

کش و قوس می آیم

راست می نشینم

اما

حس لعنتی

از دستشویی خانه

همسایه بغلی

نشت می کند

در اتاق پخش می شود

جذب لباسهایم

می شود

اتاق پر می شود از

اما و چرا و باید...

 

دیگر کلافه ام

به دفترم پناهنده  می شوم

زهر ذهنم را

بر تن سپیدش

می ریزم

شاید

حس تلخیم

کمرنگ شود

اما فقط

چشمانم می سوزند

بخار سمی زهر

از کاغذ

به هوا

نشت می کند

درون بینی ام می نشیند

باز هم حس لعنتی

در ذهنم بار گذاری می شود

 PRESS ANY KAY TO CONTNUE

***

حس بدم می آید

آرزوی آرامش می رود

اما او هم باز می گردد

تا خاطره ایی بگوید

و بعد با پس گردنی

هوشیارم کند

انگار می گوید:

باید صبر کنی

تا شب

هنوز

قصه ها دارم

قصه ها دارم!

***

از کوره در می روم

حال که اینطور است

من هم آنقدر نق نق می کنم

 تا بمیرم!

+ نوشته شده در  Tue 21 Jul 2009ساعت 3:3 AM  توسط MEPHISTOPHELES | 

.

.

.

این پست به لطف دولت کودتا خالی ماند.

آن روز ها حتی درد دل خودمانی با وبلاگ هم ممنوع بود.

نوشته ها و حرف ها عکس ها ماندند تا فرصتی دیگر

 و اما من

رای خود را پس گرفتم

 از خیابان های خونین

وطنم.

+ نوشته شده در  Wed 17 Jun 2009ساعت 10:34 AM  توسط MEPHISTOPHELES |