![]() |
![]() |
|
|
بی مقدمه نگاه می کنم درخت و جوی خیالت را طراوت لبخندت باغی همراه دارد من لبخند تو را که بر آب دست میکشد می بویم اما صدای درخت و جویبار را نمی شنوم دوباره سمعکم را جا بجا میکنم |
|
آ خر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مـملـكـتش را آباد كند، خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مـملـكـتـش بكوشد.
پروفسور محمود حسابي |
|
زن درد می کشد تا تو به لذت برسی بیمار میشود تا تو به قدرت برسی و تو انکار می کنی شیفته جذبه زنی در انتظار لحظه بوسه و خلسه تنی گه به طواف کعبه و گه به کشاکش مقام پرسه زنی به هر طرف باز تو در پی زنی شیفته وصال او در پی عشق و گفتگو از سر ترس و ذلت است چون تو کنی عناد او |
|
راسی شنیدم علی تون شیر دلیرو جنگیتون دسه ضعیفو میگرفت واسه یتیم نون میگرفت معروف بوده عدل علی نزد تو گوش هیچ زنی یه سنگ نزد به دختری *** حال شما به نام اون شهرو کشیدین به جنون حرمت زن رو میشکنین تو گوش مادر میزنین شما شدین دست خدا ! شدین وکیل مصطفی ! مجنون دشت کربلا بنده عرش کبریا *** می گن شما غلامشین مرید هر کلامشین *** هی خودمونیم ، علما یا اون دروغه یا شما |
|
هر سال تیر که می شود قلبم تیر می کشد نمی دانم چرا؟؟؟ |
|
خسته ام خسته از پوزخندهای حقیقی ٬ موجودات مجازی |
|
از نور گریزانم سایه ها دروغ نمی گویند سایه ای لرزان در پی موجودی زیبا به من نهیب می زند این جسم تهی ست بنگر که سایه چه می گوید. ظلمت اما ستودنی ست هیچ ها را مخفی می کند |
|
آی همشهری که از کوچه ما می گذری ساعت برای تو چند است؟ ساعت تو چه زود تغییر می کند! ساعت من اما هنوز ۳:۲۳:۸۸ ثانیه است آی همشهری |
|
دیروز تصمیم گرفتم به سیم آخر بزنم اما... به آنجا که رسیدم سیمی در کار نبود همه کلاغ های شهر آنجا نشسته بودند گویا محاکمه برگ های سبز بود در دادگاه پاییزی |
|
سگ ولگرد بعد از خواندن داستان سگ ولگرد خانه نشین شد وحال نقاش است پیر مرد خنزر پنزری بوف کور شعر می گوید و لکاته سر کتاب باز می کند و سفره می اندازد! (پ.س:سگ ولگرد=خودم) |
|
برگ های دفترم کف اتاق را گرفته اند و پاییز در میانشان غوغا میکند او مرا می بیند و لبخند زنان دست بر شانه ام می گذارد دستان سردش بند بند وجودم را می لرزانند با خود می گویم: باز پاییز زودتر از هر سال آمده است و انگار پاییز ها از همیشه پاییزترند او چرخی می زند برگ های دفترم به دامنش می مانند سرش را از پنجره بیرون میبرد دامنش به کوچه می ریزد گنجشکی جیغ می کشد ابر با دیدن او گریه اش می گیرد باز پاییز از اتاق من شهر را فتح می کند شنبه ۱۰ شهریور ۸۸ |
|
وقتی به پایان می رسد غوغا و گرمای دلم هنگام باز آمدنت است تو باز می آیی در هم می کوبی شوق می کاری قصر آرزو می سازی تا چشم میدوزم از شوق می سوزم کمرنگ میشوی آرام میروی |
|
ماه این معشوقه رنگ پریده ی تنها آهسته به کنج آسمان خزید تا زمین سبز و آبی را که اسیر عشق انسان شده بود دو باره ببیند شاید سلامش را پاسخی گوید ماه گفت:سلام محبوبم اما تنها صدای شکستن قلب شنی زمین را شنید ماه نالید:آه زمین! و زمین دیگر سبز و آبی نبود آبی بود با رودهای قرمز تیره |
|
یخ می بندم از سرمای نگاهت و تولبخند می زنی غرق می شوم در دهان زیبایت و تو زاف چون شبقت پریشان می کنی دست می شویم از دنیایم دست می برم به زلف مواجت و تو... محو می شوی باز من می مانم و دود های سیگارم که خنیا گرانه می چرخند |
|
آن سحرگاه سرد زمستان صدایت را از کنج سلول سیمانیت شنیدم تو با خدای خویش رازو نیاز میکردی و صدای نجوای دردمندت آرامش مرا آشفت نمی دانستم چرا اینگونه پدر آسمانیت را می خوانی اما ای کاش من جای او می بودم و به یاریت می شتافتم زیرا او چون بتی سنگی سالهاست که خفته است و ندای درد مند هیچ کس را پاسخ گو نیست کاش ناله های این ملت خواب بی پایان او را می آشفت نه مرا |
|
این همه سال کجا بودی ؟ سالهاست که منتظرت بودم تا بیایی و مرا محسور نگاه سنگین و سکوت پر هیاهویت کنی حالا که آمدی و نگاهم کردی نگاهت به سبکی پر از رویم گذشت... |
|
اشتباه از من بود چشمانم دتبال همزادم می گشت طرح های سایه روشن خاک را همزاد انگاشتم از پرواز برایش سرودم نگاهم کرد و هیچ نگفت |
|
نه ! کاغذ جواب نق هایم نیست فریاد می خواهم انگار فاضلاب شهر ذهنم پر شده باید با یک فــر یــاد آن را روی مردمی که مسببش هستند بریزم تا آرام شوم. |
|
باز هم زمان! وقتی نمی تونم کاری بکنم جز نوشتن چقدر نوشتن وحشتناکه از این چشم به راه فردا بودن متنفرم. فردا بمیری که امروزم باید برای فردایت بمیرد. |
|
می دونی کاشکی لال بودم نمی دیدم کاشکی کر بودم حس نمی کردم کاشکی کور بودم نمی فهمیدم که تو چی می گی! کاشکی معنی لغت ها عوض نمی شد کاشکی حس ها تو واژه ها رسوب نمی کردند کاشکی جز سطح هیچی نبود کاش فقط یک بٌعد وجود داشت کاشکی خنده ی تو مثـل خنده ی عـکــس فقط یه خـنــده بود کاش سرم پوک ٍ پوک بود جز پژواک صدات معنایی در کار نبود |
|
نفرتم یک لحظه لب ریز می شه
از همه چیز حتی خودم بدم می آید چقدر ما بی ارزشیم کارامون حرفامون ادا ها مون نه جون من یه نگاه به خودت بنداز ! آره تو تو که داری هرچی می گم می نویسی! تا حالا دیدی چقدر رفتارت مسخره اس؟ هی می گی بی خیال آدما ! از چششون در می آری می کنی تو گوششون! حتی جرائت نداری با خودت رو راست باشی و بگی دلت یه آدم حسابی می خواد که رو راست باشه و بشه با هاش راحت حرف زد و کنارش حس راحتی و آرامش کرد. یا وقتی که یکی داره برات فیلم می آید و تو می دونی چی میخواد بگه جرائت نداری بهش بگی خفه شو جاروکش ! الکی نقش بازی نکن. تو اصلا با هیچکس رو راست نیستی بچه دماغو ترسو. راست می گی یه بار با صدای بلند بهشون بگو که واسه همیشه گم شن خودتم کلا واسه همیشه گم شو این همه قید و بند و که دست و پا تو بسته پاره کن بذار آدم بده باشی ولی آزاد. |
|
تازه سا عت ۴ شده!
خب مگه کی شروع کردی؟! |
|
یه نقاشیه بعداْ آپ لود می کنم فعلا شما هر چی دوست دارین تصور کنین و لذت ببرین
|
|
جداً... به چه قیمت؟؟!! |
|
اینقدر رفتار خودم را تجزیه و تحلیل کردم که جسمم پوسیده بوی تعفن می دهد چرا جز خودم رفتار های دیگران را هم؟ شاید از دیدن جسد های از ریخت افتاده لذت می برم |
|
دزدکی فکر می کنم مبادا کسی آنها را بدزدد
در خانه باز می شود مادرم به افکارم حمله می کند
یکه می خورم آه!! باز در لاک خودم فرو می روم چند بار پا هایم را جا به جا می کنم تا جای اولم را پیدا کنم دوباره دزدکی فکر می کنم |
|
پیله بافته ام! به چه بزرگی
از کرمان تا کرج از کرج تا تهران
اما نفس تنگی دارم هوا کم شده است
به هر طرف می چرخم به جایی گیر می کنم
فریاد می زنم
مگر چقدر انسان توی یک پیله آنهم مال من جمع می شود؟؟؟!!! دیگر حتی انگشت کوچک پای چپم نیز نمی جنبد! گیر کرده ام اینجا! راه می روم در جا!
یکی می گوید: هیس بابا هیس! بچه تازه خوابیده
آرام می گویم: گیر کرده ام اینجا و دنیا کوچک می شود مغزم مور مور می کند دنیا در سرم تکثیر می شود |
|
مغزم مور مور می شود دنیا در سرم تکثیر می شود کلمات رشد می کنند و جان می گیرند جملات انگار زمین مغز من است تمام می شود این دنیا گم می شوم تمام می شود دنیا |
|
حس بدی دارم می آید و می رود
می آید نمی رود
می رود ولی نرفته می آید کمی می ماند باز راهش را می کشد و می رود
ساعتی همانجا که هست می ماند باز نرم نرمک بر سرم خراب می شود
مثل یک قاصدک پر می کشد و در سرم لنگر می اندازد
گاهی شوخیش می گیرد سر به سرم می گذارد خاطرات می گوید تا لبخند بزنم بعد گازم می گیرد جوری که دیگر یادم نرود! و فرار می کند
اینبار از گوشی تلفن به درون سرم می خزد ویز ویز و ور ور می کند منتم را می کشد مرا روشنفکر می خواند! تا پوزخند می زنم جبهه می گیرد و با اندوه می گوید که من به یک کیسه سیب زمینی بیشتر شبیه ام تا یک آدم حسابی! و گوشی را چند بار محکم می کوبد روی میز تا تنبیه شوم! بعد قطع می کند و فریاد می زند دیگه بهت زنگ نمی زنم!
آه می کشم کش و قوس می آیم راست می نشینم اما حس لعنتی از دستشویی خانه همسایه بغلی نشت می کند در اتاق پخش می شود جذب لباسهایم می شود اتاق پر می شود از اما و چرا و باید...
دیگر کلافه ام به دفترم پناهنده می شوم زهر ذهنم را بر تن سپیدش می ریزم شاید حس تلخیم کمرنگ شود اما فقط چشمانم می سوزند بخار سمی زهر از کاغذ به هوا نشت می کند درون بینی ام می نشیند باز هم حس لعنتی در ذهنم بار گذاری می شود PRESS ANY KAY TO CONTNUE *** حس بدم می آید آرزوی آرامش می رود اما او هم باز می گردد تا خاطره ایی بگوید و بعد با پس گردنی هوشیارم کند انگار می گوید: باید صبر کنی تا شب هنوز قصه ها دارم قصه ها دارم! *** از کوره در می روم حال که اینطور است من هم آنقدر نق نق می کنم تا بمیرم! |
|
. . . این پست به لطف دولت کودتا خالی ماند. آن روز ها حتی درد دل خودمانی با وبلاگ هم ممنوع بود. نوشته ها و حرف ها عکس ها ماندند تا فرصتی دیگر و اما من رای خود را پس گرفتم از خیابان های خونین وطنم. |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|